زين العابدين شيروانى

375

بستان السياحه ( فارسي )

شمالش فىالجمله كرفته و ساير اطرافش كشاده است از اقليم سيّم طولش از جزاير خالدات قدك و عرضش از خط استوى لج له آبش معتدل و هوايش به سردى مايل و رودى از كنارش مىكذرد كويا در قديم از ميان شهر مىكذشته قرب هزار و پانصد باب خانه در اوست و بيست پاره قريه معموره از مضافات اوست مردمش حنفى مذهب و به‌غايت متعصّبند و از كسوت دانش عور و از عالم مردمى مهجورند مكرّر ديده شده و به نظر آمده است قديم الزّمان دار الملك سلاطين غزنويّه بوده كويند در ايّام دولت ايشان هزار مسجد و هزار مدرسه بود و چون سلطان حسين جهانسوز غورى آنجا را مسخّر نمود مدّت هفت شبانه‌روز آتش افروخت و تمامى عمارات و محلّات و بقاع و قلاع آنجا را بسوخت و بعد از آن نيز مدّتى ملوك غزنويّه در آنجا حكومت نمودند و آن شهر را معمور و آباد كردند بعد از انقراض دولت ايشان سيّما در فترت چنكيز خان خراب كشت رود غزنين از جبال هزاره و از سمت شمال آنجا برمىخيزد و به طرف جنوب روانست و جماعتى از قوم هزاره قريب بدان مكانست و همكى شيعه اماميّه‌اند ملوك غزنويّه چهارده نفر بودند و مدّت صد و نود و هشت سال سلطنت نمودند احوال ايشان در كتب مورّخان مسطور است ارباب معرفت و اصحاب بصيرت از آن ولايت بسيار برخواسته‌اند و جمعى كثير به زيور دانش و حليه بينش آراسته‌اند از فرقهء عرفاء شيخ رضى الدّين لالا بن عمّ حكيم سنائى و شيخ مجدود بن آدم سنائى از آنجا بوده‌اند و در كتب تواريخ آورده‌اند كه حكيم سنائى شخص فاضل و بلندپايه بود و در شعر و شاعرى نيز كمتر كسى با او برابرى مىنمود سبب آكاهى آن جناب چنان بود كه نوبتى قصيده فرموده بود در هنكامى كه سلطان ابراهيم بتسخير قلاع كفره هندوستان عازم بود و آن جناب خواست كه قصيده را بعرض سلطان رساند و از آن شهريار جايزه ستاند در آن شهر ديوانهء بود مشهور به لاىخوارچه كه لاى شراب خوردى و سخنان مستانه آغاز كردى حكيم سنائى بدر حمّامى رسيد و از كلخن حمّام آوازى شنيد كه لاىخوار مىكويد پر كن قدحى به كورى چشم سلطان تا بخورم و از خيال اين و آن بكذرم ساقى كفت سلطان مرد غازى و سرور ميدان سرافرازيست لاىخوار كفت پس مردك ناخشنود و بىمدرك نامحمود است زيرا كه آنچه به حكم آورده آن را ضبط نكرده و كار اسلام را نظام نداده روى بملك كفر نهاده است اهل اسلام از ظلم عاملان او پريشان و او بجهة مال عازم هندوستانست نوبت ديكر كفت پر كن قدحى به كورى چشم سنائى شاعر ساقى كفت سنائى شاعر كرانمايه و فاضل بلندپايه است و مردى لطيف و شخصى ظريفست لاىخوار كفت بس كن كه اكر لطيف‌طبع بودى به شغلى كه به كار وى نمىآيد اشتغال ننمودى فردا اكر از او سؤال كنند كه به دركاه ما چه آوردى و براى آخرت چه‌كار كردى خواهد كفت كه مدح سلطان آورده‌ام و لاف چند و كزاف ناپسند كرده‌ام و نمىداند كه او را براى چه آفريده‌اند و او بچه كار مشغول شده است چون حكيم اين كلمات بلند و سخنان عقل‌پسند از لاىخوار بشنيد متنبّه كشته حال وى متغيّر كرديد و از خواب غفلت بيدار و از مستى خطا هشيار كشت و از جهان و منصب آن يكباره دركذشت و مانند عنقا در قاف انزوا منزل كرفت و بهرام شاه خواست خواهر خود را بشيخ دهد نپذيرفت و در اين باب در كتاب حديقه فرمايد بيت من نه مرد زن و زر و جاهم * به خدا كر كنم و كر خواهم نه كهن خواهم از كسى و نه نو * نيك داند ز حال من خسرو دل من جست از اين سراى مجاز * از بيان خرد نه از سر ناز آنكاه به سفر حرمين الشريفين عزيمت نمود و در وقت مراجعت خواجه يوسف همدانى را ملاقات نمود و از يمن همّت و حسن تربيت خواجه شيخ سنائى را درجهء عالى حاصل شد اللّهمّ ارزقنا منقولست كه جناب شيخ همواره منزوى بود و از مخالطت ابناى زمان يكباره اعراض نمود يكى از ارباب دولت و اصحاب شوكت عزيمت آن كرد كه به ملازمت شيخ برسد و از فيض خدمت و زيارت آن حضرت بهره‌مند كردد جناب شيخ مكتوبى نوشته بوى ارسال نمود و در آن بسى لطائف درج فرمود اين چند كلمه از آنجاست اين داعى را عقل و روح در پيشخدمت است و ليكن بنيه ضعيف دارد كه طاقت تفقّد و قدرت تعهّد ندارد إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها كلاتهء مندرس چه طاقت باركاه جبّاران دارد و شيرزدهء ناقه چه تاب سرپنجهء شيران آرد جناب بارى